Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

چرا زن رفتگر تو ایران نداریم؟ *

سه شنبه, ۱ دی ۱۳۹۴، ۰۳:۳۵ ب.ظ

بابام یه دوست تو شهر قبلی ک ساکن بودیم داشت ( هنوزم گه گاهی از هم سراغ میگیرن ) ک رفتگره و منطقه ی مورد نظرش برای رفتگری گویا محله ی ما هست برای همین همیشه می دیدمش و باش سلام میکردم ولی ب زور بابام و با سر زیر افتاده چون میگف حتما باید سلام کنی و خلاصه بعدش زود فرار میکردم.

فک میکنید از رفتگرا متنفرم یا شغل بی کلاسی میدونمش و فلان و بیسار؟
نه، این از احمقیت منه ک اینطور برداشت میشه.
در اصل من همیشه دلم میخواست و میخواد با لبخند ب رفتگرا سلام و خسته نباشید و خداقوت بگم ولی روم نمیشد، من همیشه دوسشون داشتم ولی هیچوقت حتی درست حسابی باهاشون سلام نکردم چ رسد ب زدن این حرفا، راستش من دلم میخواد رفتگر شم و با وسایلی ک دور میریزن مهربون باشم و اگر قابل بازیافت نیستن خاکشون کنم یا پیش خودم نگهشون دارم بعد تازه اینکه از رو اونا با آدمای مختلف اشنا شم و طرز زندگیشون.
از اسم اشغال و زباله خوشم نمیاد و اسم جایگزین هم ندارم پس ب جای اینا میگم وسایل استفاده شده مث خونه های قدیمی میمونن و کلی قصه و داستان با خودشون دارن.
از طرفی حتی دوست داشتم و دارم برگ جمع کن بشم و برگا رو از زیر دست و پا بردارم یا خاکشون کنم یا بذارمشون پیش مامان بابا و دوستاشون یا حتی دوست داشتم باغبون شم ک بتونم ازین موجودای دوست داشتنی پرورش بدم.
ولی خب باغبون ک باس تجربی میبودم و نمیشه انتخابش کرد تو کنکور.
میمونه اون دوتا ک مامان بابام نمیذارن ب احتمال 99% و همچنین اینکه چیز رایجی نیست و فک نکنم شهرداری هم قبول کنه، هر چن من ترجیح میدم بدون پول این کارا رو انجام بدم ک مشکل مامان بابام بازم پابرجا میمونه.
ولی شاید بشه باغبونی رو همینجوری تجربی و از کتاب و اینترنت یاد گرفت تا حدودی ولی خب بازم مثه یه کار همیشگی نمیشه.
یا اصن نمیشه بغل کن بشم، مثلا هرکی ناراحت بود بغلش میکردم.
ولی خب همون اولم گفتم نمیشه بغل کنو چون مشکل شرعی هست...
یا اصن اول از همه حتی دلم میخواس یه چیزی تو مایه های " گینکو " ی جهان گردِ " موشیشی " شم با این تفاوت ک جای " موشی " گرفتن یه کار دیگه برا ملت و زمین میکردم ولی خب این رو 1000% میدونستم نمیشه پس تو دلم خاک کردمش و هر از گاهی یه فاتحه براش میفرستم.
یا اصن دلم میخواست و می خواد مث هولدن کالفیلد "ناتور دشت" مراقب بچه ها شم یا هرکی تو زمستون تنها بود میرفتم باش همبازی میشدم ک با هم برف بازی کنیم و خب مسلمه منظورم جایی هست ک برف داشته باشه یا حتی ترش اصن هر وقت کسی خصوصا بچه ها و نوجوونا ب یه همبازی و همصحبت نیاز داشتن یه زنگ میزدن، اصن زنگ چرا یه اس ام اس میدادن و فقط میگفتن : " بیا " یا " ب " خالی حتی اونوقت سریع میرفتم پیششون.
 ولی خب اینا هم اولی رو ک اینجا همچین جایی نداریم دومی هم ک نمیذارن برم با هرکی شد بازی کنم و حرف بزنم. یه نوه ی دایی دارم اولا باش همش بازی میکردم ک بعد چن وقت بابا گفت این لوسه و فلان و فلان و دیگه هی نرو پیشش تا پررو شه و خلاصه حساسه برای همین.
حالا اینا رو میگم منظورم این نیس ک دلم نخواد روانشناس کودکان استثنایی و نویسنده کودک و نوجوان و تصویرگر شم ک راهش برام بازه و فقط همت قبول شدن تو دانشگاه رو میخوادا ولی خب اولی چون اینجا یه جای کوچیکه از قبل اگرم نیاز ب همچین پستی داشته جاش پر شده.
میمونه دومی و سومی ک خب اینم سالی چند بار میتونم فقط یه چیز خلاقانه بنویسم پس نمیتونم تمام روزهای سال همچین کاری بکنم و بیشترش رو بیکار می مونم.
نهایتا انگار تنها کار مفیدی ک شاید بتونم بکنم اینه ک کمک مامانم ظرف و اینا بشورم و اون احساسات و چیزایی ک در حالت معمول درک نمیشن رو درک کنم و حال درک نشونده رو یکم بهتر کنم و بعضی وقتا هم راهی پیش پاش بذارم برای بهتر کردن حالش ولی خب کسای زیادی پیشم نیومدن هنوز، فعلا فقط دو نفر بودن ک بم گفتن مرسی بابت این، دومی رو تازه مطمئن نیستم واسه همیشه گف مرسی یا فقط اون لحظه و یه نفر دیگه هم البته بود ک میگفت بم ارامش میدی حالا چجور الله اعلم، شاید چون سعی میکردم انرژی مثبت بدم بش و همینطور اینکه دستامو بالا سرش گرفتم و گفتم سایه بونش میشم، هرچن موفق نشدم برا همین میگم الله اعلم.
 راجع ب درک کردنم خب مغازه ک ندارم، تبلیغات نکردم و برند(!) هم ندارم، پس حق دارن بام آشنا نیستن، شاید اگر درسامو خوب بخونم و برا دانشگاه روانشناسی بالینی قبول شم و اونجا هم باز درسامو خوب بخونم و بین استادا مشهور شم و بعد اونا سفارشمو ب بقیه کنن و بگن این روانشناس خوبیه و اونوقت شابد اینجوری بتونم کسی شم ک ادمای زیادی برای بهبود شرابطشون پیشش میان...

پ.ن: تازگی یدونه رفتگر زن کشف شده کلیک



دست هایش ...
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۰۱
فا طمه

نظرات  (۱)

۰۷ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۰ مجتبی آستانه
متن رو دوباری بالا پایین کردم ولی نفهمیدم چرا روتون نشده و نمیشه به رفتگرا سلام کنین؟ ازینکه شاید چون احساس می کنن شان اجتماعیشون پایینه و خجالت میکشن؟ این که عملا داره تفکر اشتباه رو بیشتر در شما پرورش میده! چون شما ایشون رو یه آدم معمولی نمی بینید پس فکر می کنید سلام کردن اذیتش می کنه( البته همه این حرفای من برای موقعی هست که دلیل شما از سلام نکردن همون باشه!) بعضی انسان ها هستن که آدم هستن و دنبال ایجاد یه حس خوب در دیگرانن و به بقیه کاری ندارن که قراره بهشون چی بگن! توی این موقع ها نباس ازینکه نمی شه فلان کارو کرد ناراحت شد، یا اینکه کو تامن دکتر بشم و معروف بشم و بعد بیان پیش من! همیشه باس یه هدف دراز مدت باش و یه کوتاه مدت های تکه ای! که من می خوام اون ته برسم بهش ولی توی این راهی که دارم به سمت اون میرم این کارای کوچیکم می کنم! شاید بشه باغبانی رو از پرورش یه گل تو گلدون کوچیک شروع کرد، شاید بشه درو از چشم همه گاهی مقداری برگ جمع کرد و برای اون زباله ها (کع البته باید به دنبال جایگزین نام یود) از زباله های تولیدی خود و خانواده شروع کنیذ! البته تمامی این چرت و پرتای من مطمئنن به ذهن خود شخص تون رسیده ولی خوب باس می گفتم که برای خودم یه سری چیزا تکرار بشه!
پاسخ:
نه بابا اصن این حرفا نبوده :)) مشکل از خود منه ک ادم اجتماعی ای نیستم و روم نمیشه :))
ولی خب جدا معمولی هم نمیدونمشون و برام ی جورایی خاصن ب خاطر حس خاصی ک ب این شغل دارم :)
وگرنه ک معلومه اونا با سلام و خسته نباشید ما انرژی میگیرن و فک نکنم خجالت بکشن! اولین باره اینو میشنوم و فکرم ب این سمت رفته با شنیدنش، ولی شاید اگر طرف از شغلش راضی نباشه خجالت بکشه پس شاید همچین چیزی هم جدی باشه :/

راجع ب پیشنهادتون جدا ممنون :) راستش تا حالا انقدر جدی فکر نکرده بودم ب این هدف های کوتاه مدت تکه ای :)
یه حرکتایی میزنم ولی اصن ذهنم ب این سمت نرفته بود ک اینام میتونه مفید باشه و تماما ناامید بودم از انجام اون کارا.
البته فک کنم از جایی شروع شد ک نتونستم برای وسایلی ک باید دور میریختیم تو خونمون یه کاری کنم، قبلنا ی حرکتایی میزدم مثلا ناخونام رو کوتاه میکردم دور از چشم بقیه میریختم تو باغچه =)) ولی الان دیگه خونمون اپارتمانی شده و باغچه و اینا هم نداریم، احتمالا از همینجاها شروع شده ناامیدیم ک حتی نتونستم همون یه کار هم تا اخر انجام بدم. ولی الان یادم انداختین ک همین حرکتای کوچیک در همین حد ک چن روز پیش برگی رو برداشتم از تو کوچه و کنار درختش گذاشتمم خوبه، حتی اگر مثلا دفعه بعدش جایی باشم ک نتونم، یه وقتایی اصن با اینکه جواب جلو چشممه یادم میره، همین دیروز بود ک ب خودم داشتم میگفتم مهم اینه ک تو فلان کارو انجام میدی حتی اگر ب نظر برسه مفید نبوده پس کارت بی ارزش نبوده ولی سر اینا یادم رفته بود :))
با نظرتون یه دور تو زندگیم زدم و برام مفید بود، ممنون :)