Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

میخندند، می خندی، استکان ها گرم میشوند...

سه شنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۵۴ ب.ظ

ساعت 20:30 دقیقه است. از پدر و مادرت عصبانی هستی و رفتی داخل اتاقت و در را قفل کرده ای و هی خودخوری میکنی که چرا نمیتوانند درکت کنند...

در همین حین بدون اینکه تو بدانی عقربه ی بزرگ ساعت آرام آرام جلو می رود و از رفیق کوچکش جلو میزند.

احساس گرسنگی می کنی پس آهنگ گوش خراشی که داشت پخش میشد را استپ میکنی و هندزفری را از گوشت درمی آوری تا بروی آشپزخانه و بدون منت مادرت را کشیدن چیزی برای خوردن دست و پا کنی. در همین حین صدایی از تلویزیون به گوشت میخورد که می گوید « نهه باریکلا، نهههههه باریکلا » و پشت بندش صدای قهقهه ی بلند پدر و خنده ی آرام مادرِ خانواده.

یادت می رود که قیافه ات را جوری تنظیم کنی که خشم و ناراحتی و خلاصه هر حالتی که لازم است تا دلخوری ات را نشان بدهد در آن پیدا باشد، تنها چیزی که به صورت طبیعی در صورتت پیداست کنجکاویست.

از اتاق می روی بیرون. بیسکویت و استکان های خالی و فلاکس چای گوشه ی حال کنار پشتی گذاشته شده. راه آسان تر را انتخاب میکنی و به جای آشپزخانه می روی مینشینی همانجا تا شکمت را سیر کنی.

جاگیر که شدی زیر زیرکی نگاهشان میکنی، میخندند، لبخند میزنی، استکان ها پر می شوند... 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۲۲
فا طمه

نظرات  (۶)

۲۲ دی ۹۴ ، ۲۱:۵۵ مجتبی آستانه
پست شخصیه؛ پس دخالت نمی کنم!
فقط خیلی دلم می خواد بدونم کی بود؟؟خخخخ
پاسخ:
شخصی نبود =) و راجع ب شخص خاصی هم نبود =)
خواستم راجع ب مثلا این بنویسم ک دیدن یه سریال دور هم خانوادگی ( ترجیحا طنز ) مثلا در حاشیه دو میتونه خانواده رو ب هم نزدیک تر کنه :)) یا مثلا همه ی جرو بحث های خانوادگی میتونه با یه خنده تموم شه :)
۲۲ دی ۹۴ ، ۲۲:۰۷ مجتبی آستانه
آها ! نه که به لطف پدر از دیدن درحاشیه 2 محروم هستم؛ فلذا یادم رفته بود اون دیالوگ هست ! :) ولی حس تهش رو خیلی دوست داشتم. چای و بیسکوئیت کنارهم:)
پاسخ:
اول نوشته بودم جواد رضویان میگه ها بعد پاکش کردم :/ شاید لازمه یکم واضح تر بنویسم :/
من موندم ذهنتون کجا رفته ک کنجکاو شدین انقد خخخخ
چون خوردنی داشت یا کلا ؟ خخخخ
من خودم ب خاطر همون تهش نوشتم اینو، ن ب خاطر غذا البته خخخخ
۲۲ دی ۹۴ ، ۲۲:۲۸ مجتبی آستانه
حالا درسته چمبه م! ولی همه چیز رو از زاویه غذا که نگاه نمی کنم:))
این حس چایی خوردن دور هم رو خیلی دوست دارم! شاید چون ماها چایی نمی خوریم و فقط وقتی خونه مادربزرگم جمع میشیم چایی می خوریم! کلا چایی خوردن دسته جمعی رو خیلی دوست دارم!
برداشت من این بود که مثلا دایی یا عمویی اومده که همه دوسش دارین و خانواده دارن می خندن و شما هم به جمع اونا اضافه شدین!
پاسخ:
خخخخخ شوخی کردم :)
خوبه ک حس خوبه رو گرفتین ب هرحال :) خب شما میتونین مجبورشون کنین بخورین ازین ب بعد :دی
چ جالب :)
چه قشنگ بود :)
پاسخ:
^_^
خعلی هم عالی
ما یه روز کسی درکمون نکرد تا دو روز چیزی نخوردیم :/
دیدیم انگار داریم از دست میریم ، خودمون دست به کار شدیم ،
پاسخ:
:))
خوب اینم خودش دست ب کار شد دیگه. جلوش نیوردن بذارن ک، اونا برا خودشون بیسکویته رو اورده بودن :))
ب هرحال مهم اینه اختلافا رو زود جمع و جور کنیم بره :))
۲۵ دی ۹۴ ، ۲۰:۱۴ الهام حبشی
دل ما هم چای + بیسکویت خواست :)
پاسخ:
خخ شرمنده ک باعث شدم هوس کنی :))