Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

همه ی یوسف ها بوی حسن را می دهند

دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۶:۳۷ ب.ظ

+


بالاخره تمام شد!

قد خمیده ام را راست میکنم و با پشت دستم عرق پیشانی ام را می گیرم. 

قبلا قرار بود در این خانه فقط دو گلدان حسن یوسف باشد؛ یکی در حیاط، یکی در اتاق، ولی دلمان نیامد تنها بمانند به همین خاطر شد: دوتا در حیاط، دوتا در اتاق.

امروز ولی، همه جای خانه را پر از آن ها کرده ام.
کاش بهم ماموریت می دانند کل دنیا را هم پر از حسن یوسف کنم ولی حیف که نمی دهند و منم کاره ای نیستم.

اصلا اگر دست من بود کره ی زمین را به شکل حسن یوسف می آفریدم که خیالم دربست راحت شود. آخر می ترسم! از این که حسن را یادم برود می ترسم، از به قول همه جادوی زمان می ترسم، از عادت می ترسم، از کنار آمدن با وضعیت می ترسم، برای همین همه اش سعی دارم همه جا را حسنی کنم.

حَسن حُسن ها را خیلی دوست داشت و البته حتما هنوز هم دارد. همیشه می گفت: «هر کس گیاهی برای خودش دارد و گل من هم حسن یوسف است، ولی مبادا فکر کنی به خاطر اسم و فامیلم هست ها، نه! من کلا از اولش حسن ها را به خاطر خودشان دوست داشتم.» حتی برای من هم یک درخت انتخاب کرده بود ولی هر چه در نامه ام به او اصرار کردم که اسمش را بگو، نگفت.

می گفت هر وقت آمدم و خواستم در حیاط بکارمش خودت می بینی، ولی...

آفتاب کله ام را داغ کرده. با اینکه دلم میخواست به همه ی حسن ها دست بکشم و نازشان کنم ولی به خاطر آفتاب بدون حتی نوازش یک کدامشان می روم داخل. یک راست به سمت گرامافون می روم و صفحه ی محبوب حسن را می گذارم و بعدش خودم را پهن زمین و مماس با قالی میکنم. برگ یکی از حسن ها جلوی صورتم است؛ نوازشش می کنم.

آهنگ همچنان می خواند و اوج می گیرد و ذهن مرا آشفته تر می کند. با این که همه جا را پر از نشانه های حسن کرده ام اما باز هم دلم آرام نمی شود. می ترسم! از اینکه با بقیه چیزها خودم را سر عمد به یاد حسن بیندازم می ترسم! دلم می خواهد مثل خودش حسن یوسف ها را به خاطر خودشان دوست داشته باشم نه او، دلم میخواهد مثلا با دیدن آبی که از شیر بیرون می آید، قالیچه ی درون اتاق، با سلام کردن همسایه، با ترک دیوار یادش بیافتم نه از زل زدن به اسم کوچه مان، نه از رفتن هر روزه به گلزار شهدا و دیدن حسن یوسف های خانه و حسنی که بعد ها می آید و قرار است اسم او را بگیرد؛ ولی باز هم از ترس اینکه او را فراموش کنم نمی توانم با این چیزها خودم را مشغول نکنم.

حالم خوش نیست، به طرف دستشویی می روم و توی سینک صبحانه نخورده ام را بالا می آورم. به آینه نگاه می کنم، بیشتر از همه از خودم می ترسم. همان جا می نشینم بر روی زمین و زانوانم را بغل می گیرم و چشمانم تر می شوند که ناگهان درون بلور های جلوی چشمانم نقطه ی سیاه شناوری را می بینم. آب چشمانم را پاک می کنم و مورچه ای را کف دست شویی می بینم که دارد راه خودش را می رود. یاد حسن می افتم! همینجور بی خود و بی جهت! می خندم، بلند. فکر کنم حالا دیگر لازم نیست حتما کره ی زمین به شکل حسن یوسف باشد، نه؟

باید در اسرع وقت برای خودم و حسنی که حالا دیگر قرار است یوسف باشد هم گیاه انتخاب کنم و آن ها را کنار حسن یوسف ها بگذارم ولی برای فعلا بلند می شوم و می روم کنار گرامافون و آهنگ محبوب خودم را می گذارم.

یک دستم را روی شکمم می گذارم و آن یکی را به سمت آسمان و به هر دویشان می گویم: «می آیید با هم برقصیم؟»

سکوت را علامت رضا می گیرم و همانطور که یک دستم روی شکمم است، دست دیگرم را در هوا هماهنگ با آهنگ به نرمی به حرکت در می اورم.


پ.ن: تصور کنید عکسی رو که از درون یه گرامافون حسن یوسف دراومده! اخه عکس مرتبط پیدا نکردم. شاید بعدا نقاشیش رو کشیدم...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۲۳
فا طمه

نظرات  (۱۴)

انصافا داستانتون حرف نداشت. پر از رمز و راز بود. از حسن گرفت تا یوسف. فکرگردهای (کلمه ای من در آوردی که به نقاط خالی فکری داستان میگویند) خوبی هم داشت. یه جورایی درام خوبی از آب در امده. آفرین :))
پاسخ:
اسمتونو برعکس نوشتین رمز گشایی کنیم؟ :دی کلا امشب خیلی حرفای رمز دار و پیچیده میزدین تو تخته خخخ مث zkb  :دی
ممنونم ک خوندید بسی و خوشحالم خوشتون اومده :)
۲۳ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۴ © زهـــ:)ــرا خســـروی
وای چه خوب بود،خعلی هم خفن:دی
مرسی خانم فیلسوف،همیشه عجیب غریب نوشتنات حالمو خوب مبکنه😅😃
اصن موقع نوشته های تو باید از همه چی رها شد تا عمقشو فهمید😆
پاسخ:
این شکلکای خندت مشکوکه ها ولی من مثبت میگیرم خخخخ
اقا امروز میدونی چقد ب من حال دادی؟ :)))) اون از لینکم تو وبت اینم از نظرت، من فک نمیکردم انقد خوب باشه نوشته هام برا کسی. جز خدیجه البته ک اعتراف کرده :)
خیلی خوشحالم اگر واقعا حالتو خوب میکنه :)
اره باید از همه چی رها شد تا اسیر نوشته های من شد خخخخخخ
خووووب! :) راستش انتظار همچین مطلبی رو ازتون نداشتیم!
جدا ازینکه حسودیمون هم شد به اقلام(جمع قلم) تون، اون آخر منظور نویسنده این بوده که راوی، بارداره دیگه؟!
پاسخ:
ینی چی؟ خخخخ ینی قبلیا خیلی بد بوده و این چون خوب بوده تعجب کردین؟ واقعا درین حد کارای قبلیم بد بوده؟
چقد خوبه ک ب قلمم حسودی کردین خخخخ کیف کردم یه بارم ک شده یکی اینو بهم گف :))) البته حسودی خوب نی غبطه بخورین فقط :دی
بله منظورم همین بود و حتی قبل ترشم اشاره ب حسن کرده بودم ک قراره بیاد و اسم این رو بگیره منظور همین بود :)

نه خخخ آخه توی قبلیا، من کلا یه سبک نوشتاری دیگه ای رو حس میکردم که توی این یکی، کاملا تغییر کرده بود! ینی انتظار نوشتن مطلبای اینجوری رو نداشتیم ازتون:)
.
اون جمع بستن هم که یه چیز درونیه که نمیدونم از کجا سرچشمه میگیره ! :) خواستم غیر مستقیم سوال بپرسم ! ینی مثلا شما برید از نویسنده ی مطلب سوال من رو بپرسید خخخ اینجوری دیگه مغرور نمیشید دی:
غبطه همون حسادته دیگه:/ فقط یه کم مؤدبانه تره و محترمانه تر دی:
پاسخ:
اها خخخخ چه جالب :/ فک نمیکردم فرق داشته باشه :/ شاید چون این داستان بوده براتون با اونا فرق داشته، یه مدته جز اون برگای مسابقه داستان ننوشته بودم.

اقا چه سریع میاید :/ من خط اخرو پاک کردم، سه شد ک خخخخخ
اخه خودم فهمیدم برا چی چون خودمم دیدم جمع بسته بودم خودمو ک بعد ویرایش زدم خخخخ مغرور :/ :دی

نه فرق داره خخخ حسادت ینی ارزوهای بد داشته باشی برا طرف مقابل غبطه ولی اینجور نیس :دی البته خودمم از همون حسادت بیشتر استفاده میکنم :دی تازه من از خانوم قاسمی شنیده بودم ک غبطه هم خوب نی چون ادم باعث میشه درجا بزنه و باید ب خودت باور داشته باشی و خلاصه فلسفیش کرده بودن :دی

فوفانو ؟! خیلی خوب بود " باریکلآ " کاش اینو برای مسابقه ارسال کرده بودی " خیلی دلنشین بود " یکم جای کار داشت اما خیلی خوب بود خیلی :)
پاسخ:
اقا بسی ممنانم ازت ک خوندی و نظر دادی و همینطور خوشحالم ک خوشت اومده ^_^ راجع ب مسابقه هم خب نمیشد چون تازه امروز نوشتمش :))
اون جای کارم سعی میکنم بازم بخونم اگر چیزی بد بود درستش کنم
منم فکر نمیکنم که فرق داشته باشه :/ اون مطلبای قبلی‌تون، بیشتر حالت یادداشت رو از خودشون بروز میدادن، ولی این دیگه کلا داستان بود:/ حرفمو پس میگیرم :)
.
خخخخ آخه دارم همزمان، اون خدای سوسکها رو توی وبم ویرایش میکنم (غیر مستقیم اشاره به اینکه پاشین برید بخونیدش!) واسه همین هر سه چار خطی که میگذره، میام اینور یه دوری میزنم خخخخ ... اشکال نداره؛ کسی ندید :)
ای بابا! پس از ترس اینکه واسه‌تون آرزوی بد نکنیم، گفتید که بجای حسادت، غبطه بخورم؟! خخخخ
پاسخ:
بله بله :))

می روم الان. ینی وسطش بودم یه اشکال نگارشی ینی ناهمگون بودن فعل توش ب نظرم رسید ولی خب گفتم اول بیام اینو جواب بدم. حالا میام خدمتتون میگم :)  شما دیدید ولی ک خخخخ
خخخخخ دروغ چرا؟ اره بیشتر برا خودم بود خخخخ ولی خب برا خودتونم بود :دی


۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۰۷ مجتبی آستانه
خیلی عجیب بود این متن ازتون! شما و ساده گویی :دی
فکر کنم الان که ساده نوشتید خیلی بیشتر در جذب مخاطب موفق بودید. خوبی ها و تعریف ها رو هم که بقیه کردن. ولی انقدر این مطلب خوب بود حیفم میاد نگم خیلی خوب بود. کاش اینو برای نقطه سرخط می فرستادین.
اون جای مورچه من به جای حسن یاد یاسون افتادم خخخخخ
پاسخ:
والا ب جان خودم من سعی تو پیچوندن نداشتم هیچوقت فقط چیزی ک تو مغزم بوده رو نوشتم :))) و ب نظرم اینم مث قبلیاس فقط اینکه شاید تو دلنوشت و یادداشت و اینام یکم پرش ایجاد شه تو مطلب چون ک حرف دلن و تو ذهن من اوکین و اینا ولی وقتی یکی ک بدون هیچ فکری راجع ب اون قضیه بخواد بخونه براش پیچیده باشه ولی این چون داستانه و سعی کردم جوری بنویسم ک روایت درست باشه و مرتب و اینا ساده ب نظر می رسه :)
مرسی ک خوندین و خوشحالم ک خوشتون اومده :) جالبه! شما سومین نفری هستید ک اینو میگید :)) ولی خب من اینو دیشب نوشتم دیگه، نمیشد، حالا اون برگامم انقد داغون نبود ک :دی
مستر یاسون خخخخ خب قرار بود غیر مرتبط باشه دیگه، بایدم یاد حسن نمیوفتادین :دی این ینی اوکی بوده :دی
بح بح فو فی خیلی خوب بود متنت... حس خوبی داد... بعد خوندن متنت به این فک افتادم که برم یه حسن یوسف بخرم... جالبه که نمیدونم چه شکلیه البته حتما دیدمش ولی نمیدونستم اسمش چیه... احساس میکنم حسن یوسف عطر خوبی داره ...من میخرمش ... الان دلم خواست همسرم برام بخره :دی
تو بهش میگی یواشکی؟! مثلا با یه قاصدک...
پاسخ:
بح بح فریده :) خدا کنه من همیشه متنای خوب بنویسم ک تو پیدات شه اینورا :)) خخخخ
خوشحالم حس خوبی بت داده :)
:دی چ بامزه و جالب، هوس گرامافون نکردی؟ :))))
من خودمم یادم نی اخرین بار کی دیدم و بوش چیه و اینا خخخخ اها یادم اومد تو اینستای وانیا بود ک عکسش رو زده بود و یه جمله زیرپستش بود ک بازی با اسم این گیاه و یه شخص بود ک جرقه این پستو تو ذهنم زد :)
میدونی اولش نمیفهمیدم ربط جمله اخر ب بقیه اش چیه خخخخ تازه الان فهمیدم :) میخواستم برم دنبال قاصدکا، خودت نخواستی :دی :)
الان زدم تو گوگل دیدمش خودمونم داشتیم قبلا اسمشو نمیدونستم...
نمیخوامش نظرم عوض شد :دی
ولی متنت انقد خوب بود که دلم خواست :)
پاسخ:
برو تو کار همون گرامافون پس :)))
یه حس خوبی داشت این جمله اخر :)

پ.ن: ببخشید دیر جواب دادم :)
خییییییییییییییییییییییلی قشنگ بود چقد روح لطیفی داری :)
پاسخ:
مرسی ک خوندی :)))) نمیدونم لابد دارم دیگه :)))
خیلی خوب بود؛ نمیگم عالی که بازم ادامه بدی :)
من دوسش داشتم و خیلی راحت منو با خودش همراه کرد شادم کرد غمگینم کرد و حتی باهاش خندیدم :)
ممنون بابت نوشتنش. منتظر بقیه نوشته هات هستم :)
" همه یوسف ها بوی حسن را میدهند" عنوانشم دوست داشتم، دل نشین بود برام ^_^
سلام. متاسفانه من هیچ وقت نتونستم با نوشته ها و داستانهای این مدلی راجع به جنگ ارتباط برقرار کنم! ولی از نظر روایت و پرداخت، داستانتون خیلی خوب بود. استفاده ی دو منظوره از کلمه «حسن» هم همچنین.
پاسخ:
سلام :) الان نمیدونم بپرسم چرا یا نه؟ اگر خواستید بگید چرا... خوبه ک پرداخت و ایناش خیلی خوب بوده از نظرتون :))
۳۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۱۳ یک دختر شیعه
خیلی قشنگ بود فوفی خیلییی ها
پاسخ:
:) خوشحالم لذت بردی از خوندنش :)