Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

۹ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

با این اهنگ میشود ب دنیا امد

خوابید و بیدار شد

گریه کرد و خندید و او را شریک ناراحتی و خوشحالی ات کرد

میشود راه رفتن یاد گرفت

میشود پرواز کرد و حتی شنا

میشود دوید، افتاد و دوباره بلند شد

میشود دور خودت چرخید از خوشحالی

میشود دور خودت چرخید از سرگردانی

میشود دور خودت چرخید از داشتن آرامش

هم میشود با او هیجانی و احساسی شد و بی فکر رقصید و خوش بود و بیخیال و هم میشود تمرکز کرد و مغزت را ب جنبش و فکر کردن وادار کرد و هم با آن آرامش گرفت

میشود هم اوج گرفت و هم سقوط کرد

با این آهنگ میشود از دنیا رفت


کلیک


پ.ن: از نظر من البته! :دی


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۰۵:۱۶
فا طمه

 - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم. ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید. این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.



 - بیاریدش اینجا! بنشین! آن پایین چه کار می کردی؟

- هیچی. من هیچ کاری نمی کردم. من همه اش بیمار بودم. همیشه توی بیمارستان بودم.

- زندگی سختی داشتی؟

- زندگی؟ من زندگی نمی کردم. من فقط زنده بودم. دائم دیالیز می شدم. علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند. من آنجا روزی هزار بار می مردم و نمی مردم. به این می گویند زندگی؟ لعنت به این زندگی!

- پس بدبخت بودی؟

- نه من بدبخت نبودم چون بدتر از من هم بود.

- خوشبخت بودی؟

- خوشبختی چیه؟

- نمی دانم. شاید دوتا کلیه سالم.

- ببریدش. بگذارید خوب بخوابد. نفر بعد!

 


- آن پایین چکار میکردی؟

- من آواز می خواندم. من خواننده بودم.

- چه می خواندی؟

- آواز های اندوه. ما آن پایین داشتیم از غصه دق می کردیم. ما فکر کردیم تا ابد در آنجا گیر کرده ایم.

- اندوه چی؟

- اندوه دوری. ما تنها بودیم. از تنهایی می ترسیدیم. از تنهایی و ترس گریه مان می گرفت. جیغ می کشیدیم. ضجه می زدیم. بعد ناله را با موسیقی مخلوط کردیم، شد آواز.

- اما شما خوش بودید.

- وفتی کس پاسخ ما را نداد مجبور شدیم غم هامان را فراموش کنیم. ما فرض کردیم کسی نیست پس دور خودمان چرخیدیم. یعنی رقصیدیم و الکی خوش شدیم. از آن بالا هیچ صدایی به ما نمی رسید. ما کاملا مایوس شده بودیم.

- بندازیدش جایی ک کسی را نبیند. نفر بعد!


- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!

 

 

 - آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی  فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

 - عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 - کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 


- آن پایین چه کار می کردی؟
- هو
- کارت چی بود؟
- هو.
- تو درویشی؟
- انا الحق.
- حق چیه؟
- نفس درویش.لیس فی جبتی الا الله.
- رسیده ای؟
- این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
- در راهی؟
- من راهم.
- خسته ای؟
- خسته ام.تشنه ام.
- ببریدش.کمی آب به او بدهید.

 


 - پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.

 

 داستان "هل من محیص" از مجموعه "عشق روی پیاده رو" نوشته "مصطفی مستور"

 

* هل من محیص : بخشی از آیه سی و ششم سوره ق


پ.ن: جز دو قسمتش بقیه اش رو ازینور اونور کپی کردم :دی

پ.پ.ن: ...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۴
فا طمه

ساعت 20:30 دقیقه است. از پدر و مادرت عصبانی هستی و رفتی داخل اتاقت و در را قفل کرده ای و هی خودخوری میکنی که چرا نمیتوانند درکت کنند...

در همین حین بدون اینکه تو بدانی عقربه ی بزرگ ساعت آرام آرام جلو می رود و از رفیق کوچکش جلو میزند.

احساس گرسنگی می کنی پس آهنگ گوش خراشی که داشت پخش میشد را استپ میکنی و هندزفری را از گوشت درمی آوری تا بروی آشپزخانه و بدون منت مادرت را کشیدن چیزی برای خوردن دست و پا کنی. در همین حین صدایی از تلویزیون به گوشت میخورد که می گوید « نهه باریکلا، نهههههه باریکلا » و پشت بندش صدای قهقهه ی بلند پدر و خنده ی آرام مادرِ خانواده.

یادت می رود که قیافه ات را جوری تنظیم کنی که خشم و ناراحتی و خلاصه هر حالتی که لازم است تا دلخوری ات را نشان بدهد در آن پیدا باشد، تنها چیزی که به صورت طبیعی در صورتت پیداست کنجکاویست.

از اتاق می روی بیرون. بیسکویت و استکان های خالی و فلاکس چای گوشه ی حال کنار پشتی گذاشته شده. راه آسان تر را انتخاب میکنی و به جای آشپزخانه می روی مینشینی همانجا تا شکمت را سیر کنی.

جاگیر که شدی زیر زیرکی نگاهشان میکنی، میخندند، لبخند میزنی، استکان ها پر می شوند... 

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۲۰:۵۴
فا طمه
بشود که روزی بشوم باد، هوا
مفید باشم اما نباشم
بشوم باد بادکنک ها، مرا بفرستند آن بالا
درون بادکنک ها محدود باشم اما نباشم
با غم ها برقصم، بخوانم، بسازم
در زمین باشم اما نباشم
درمیان مردن زندگی کنم
نباشم اما باشم

پ.ن: گذاشتمش اون بالا سمت چپ

پ.پ.ن: شاید بعدا بهش ی چیزای دیگه هم اضاف کردم :/
۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۰۴:۵۶
فا طمه
شکر های مانده ته لیوان، چه حالی دارند وقتی می بینند رفقایشان ناپدید شده اند ولی آن ها هنوز آنجا هستند؟
چه حالی دارند وقتی با آب شیر ظرف شویی از توی لیوان کنده می شوند و می روند؟
چه حالی دارند ازینکه استفاده نشدند؟
از این که نتوانستند پیش بقیه بمانند؟
از این که نتوانستند آن ها ( نوشیدنی ها ) را در آغوش بگیرند و در آن ها حل شوند؟ احساس پس زده شدن؟ یا در دلشان می گویند این هم از قوانین دنیاست که چیزهای خوب برای همه نیست و فقط برای کسانیست که زودتر دست به کار شوند؟ یا می گویند شاید خانه ی جدیدمان بتوانیم بالاخره دوستانی پیدا کنیم که عمق و ماندگاری این دوستی به دیر و زود عمل کردن ما یا کنش کسی که ما را با آن ها قاطی می کند ربطی نداشته باشد یا ... ؟

پ.ن:
بالاخره آن ها از زندگی جدیدشان خوشحال هستند یا نه؟
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۴ ، ۰۶:۳۹
فا طمه
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۴ ، ۱۹:۲۴
فا طمه
۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۴ ، ۰۴:۴۷
فا طمه

هر وقت جایی باشیم ک ستاره ها معلوم باشن غیر ممکنه اول از همه حواسمون جمع اونی ک پر نور تره نشه ولی من دوس دارم ب کم نور ترین ستاره همیشه نگاه کنم ن اونی ک جلو چشم همه اس و همه راحت دوسش دارن، حتی اگه حواسم پرت شه باز نگاهم رو برمی گردونم یا بهش توجه نمی کنم ولی ن ب این خاطر ک الان لابد بقیه هم ب اون نگاه میکنن پس لابد اون ستاره مال من نیست و من خاص نیستم و فلان.

بلکه ب این خاطر ک کسی لابد تا ب حال متوجه اش نشده ک زندست

ک اون هم مثل بقیه نفس کشیده یا می کشیده*

ک اون هم مثل بقیه نور داره.

ک این ترحم نیست بلکه فقط دیدنه، دیدن ستاره هایی ک دقیقا شبیه همون پرنوراس ساختار و وجودشون ولی فقط چون نورشون کمتر بوده دیده نشدن ...


* میگن میون این ستاره هایی ک میبینیم یه سریاشون شاید کامل از صفحه روزگار محو و نابود شده باشن ولی چون فاصله زیاده و خلاصه ازین جریانای فیزیکی ک ما سردرنمیاریم هنوز هم دیده میشن.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۰۴:۵۷
فا طمه

بابام یه دوست تو شهر قبلی ک ساکن بودیم داشت ( هنوزم گه گاهی از هم سراغ میگیرن ) ک رفتگره و منطقه ی مورد نظرش برای رفتگری گویا محله ی ما هست برای همین همیشه می دیدمش و باش سلام میکردم ولی ب زور بابام و با سر زیر افتاده چون میگف حتما باید سلام کنی و خلاصه بعدش زود فرار میکردم.

فک میکنید از رفتگرا متنفرم یا شغل بی کلاسی میدونمش و فلان و بیسار؟
نه، این از احمقیت منه ک اینطور برداشت میشه.
در اصل من همیشه دلم میخواست و میخواد با لبخند ب رفتگرا سلام و خسته نباشید و خداقوت بگم ولی روم نمیشد، من همیشه دوسشون داشتم ولی هیچوقت حتی درست حسابی باهاشون سلام نکردم چ رسد ب زدن این حرفا، راستش من دلم میخواد رفتگر شم و با وسایلی ک دور میریزن مهربون باشم و اگر قابل بازیافت نیستن خاکشون کنم یا پیش خودم نگهشون دارم بعد تازه اینکه از رو اونا با آدمای مختلف اشنا شم و طرز زندگیشون.
از اسم اشغال و زباله خوشم نمیاد و اسم جایگزین هم ندارم پس ب جای اینا میگم وسایل استفاده شده مث خونه های قدیمی میمونن و کلی قصه و داستان با خودشون دارن.
از طرفی حتی دوست داشتم و دارم برگ جمع کن بشم و برگا رو از زیر دست و پا بردارم یا خاکشون کنم یا بذارمشون پیش مامان بابا و دوستاشون یا حتی دوست داشتم باغبون شم ک بتونم ازین موجودای دوست داشتنی پرورش بدم.
ولی خب باغبون ک باس تجربی میبودم و نمیشه انتخابش کرد تو کنکور.
میمونه اون دوتا ک مامان بابام نمیذارن ب احتمال 99% و همچنین اینکه چیز رایجی نیست و فک نکنم شهرداری هم قبول کنه، هر چن من ترجیح میدم بدون پول این کارا رو انجام بدم ک مشکل مامان بابام بازم پابرجا میمونه.
ولی شاید بشه باغبونی رو همینجوری تجربی و از کتاب و اینترنت یاد گرفت تا حدودی ولی خب بازم مثه یه کار همیشگی نمیشه.
یا اصن نمیشه بغل کن بشم، مثلا هرکی ناراحت بود بغلش میکردم.
ولی خب همون اولم گفتم نمیشه بغل کنو چون مشکل شرعی هست...
یا اصن اول از همه حتی دلم میخواس یه چیزی تو مایه های " گینکو " ی جهان گردِ " موشیشی " شم با این تفاوت ک جای " موشی " گرفتن یه کار دیگه برا ملت و زمین میکردم ولی خب این رو 1000% میدونستم نمیشه پس تو دلم خاک کردمش و هر از گاهی یه فاتحه براش میفرستم.
یا اصن دلم میخواست و می خواد مث هولدن کالفیلد "ناتور دشت" مراقب بچه ها شم یا هرکی تو زمستون تنها بود میرفتم باش همبازی میشدم ک با هم برف بازی کنیم و خب مسلمه منظورم جایی هست ک برف داشته باشه یا حتی ترش اصن هر وقت کسی خصوصا بچه ها و نوجوونا ب یه همبازی و همصحبت نیاز داشتن یه زنگ میزدن، اصن زنگ چرا یه اس ام اس میدادن و فقط میگفتن : " بیا " یا " ب " خالی حتی اونوقت سریع میرفتم پیششون.
 ولی خب اینا هم اولی رو ک اینجا همچین جایی نداریم دومی هم ک نمیذارن برم با هرکی شد بازی کنم و حرف بزنم. یه نوه ی دایی دارم اولا باش همش بازی میکردم ک بعد چن وقت بابا گفت این لوسه و فلان و فلان و دیگه هی نرو پیشش تا پررو شه و خلاصه حساسه برای همین.
حالا اینا رو میگم منظورم این نیس ک دلم نخواد روانشناس کودکان استثنایی و نویسنده کودک و نوجوان و تصویرگر شم ک راهش برام بازه و فقط همت قبول شدن تو دانشگاه رو میخوادا ولی خب اولی چون اینجا یه جای کوچیکه از قبل اگرم نیاز ب همچین پستی داشته جاش پر شده.
میمونه دومی و سومی ک خب اینم سالی چند بار میتونم فقط یه چیز خلاقانه بنویسم پس نمیتونم تمام روزهای سال همچین کاری بکنم و بیشترش رو بیکار می مونم.
نهایتا انگار تنها کار مفیدی ک شاید بتونم بکنم اینه ک کمک مامانم ظرف و اینا بشورم و اون احساسات و چیزایی ک در حالت معمول درک نمیشن رو درک کنم و حال درک نشونده رو یکم بهتر کنم و بعضی وقتا هم راهی پیش پاش بذارم برای بهتر کردن حالش ولی خب کسای زیادی پیشم نیومدن هنوز، فعلا فقط دو نفر بودن ک بم گفتن مرسی بابت این، دومی رو تازه مطمئن نیستم واسه همیشه گف مرسی یا فقط اون لحظه و یه نفر دیگه هم البته بود ک میگفت بم ارامش میدی حالا چجور الله اعلم، شاید چون سعی میکردم انرژی مثبت بدم بش و همینطور اینکه دستامو بالا سرش گرفتم و گفتم سایه بونش میشم، هرچن موفق نشدم برا همین میگم الله اعلم.
 راجع ب درک کردنم خب مغازه ک ندارم، تبلیغات نکردم و برند(!) هم ندارم، پس حق دارن بام آشنا نیستن، شاید اگر درسامو خوب بخونم و برا دانشگاه روانشناسی بالینی قبول شم و اونجا هم باز درسامو خوب بخونم و بین استادا مشهور شم و بعد اونا سفارشمو ب بقیه کنن و بگن این روانشناس خوبیه و اونوقت شابد اینجوری بتونم کسی شم ک ادمای زیادی برای بهبود شرابطشون پیشش میان...

پ.ن: تازگی یدونه رفتگر زن کشف شده کلیک



دست هایش ...
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۴ ، ۱۵:۳۵
فا طمه