Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

غول 7 ساله انقدر دور و بر غول 18 ساله ی در آستانه ی 19 ساله شدن پلکید و انقدر با او حرف زد و انقدر دستش را جلوی گوشی او تکان تکان داد و جلوی دیدش را گرفت که غول 18 ساله ی در آستانه ی 19 ساله شدن گوشی اش را کنار که نه ولی از آن برای خوشحال و سرگرم کردن غول 7 ساله استفاده کرد... که خب البته من فکر می کنم خود غول 18 ساله ی در استانه 19 ساله شدن بیشتر از او خوشحال و سرگرم شد و حس های خوب خاک شده در دلش را با خوشحالی اش آبیاری کرد و باعث شد آن ها دوباره جوانه بزنند، وگرنه که نمی توانست آبستن قول جدیدی باشد، نه؟


بهم سلام می دهند.



با هم بازی می کنند و ...



و قول به دنیا می آید... به جای غول ها، شبیه پروانه ها نیست؟



پ.ن: سلاااااااااااام :)


پ.پ.ن: 


"بپاشید و بَشاش (با) شید که هنگام بهار شُد


نعمت دوباره شِکفتن از جانب الله وزان شُد"


ارجاع به +  


 وقتی بهار یا حتی شاید بهاره* میاد، خواهی نخواهی بهاری میشی! چون اکسیزنی که بت می رسه از روح درختا یا نهالای تازه سبز شده رد شده... بهاری شدنتون مبارک :)


* = غول 7 ساله


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۵:۴۰
فا طمه

من نمیدونم چرا بعضی عزیزان فکر کردن به خاطر انتقاد به نوشته هام مطالب وبم رو پاک کردم. انقد منو بی جنبه دیدین؟ واقعا متاسفم برا خودم که معلوم نی چکار انجام دادم که دقیقا برعکس چیزی که هستم راجع بهم فکر میکنین چون من واقعا عاشق انتقاد از مطالبم هستم و  تلاش برای درست کردن ایراداتشون، گواهش هم پستای قدیمیم و نظراتشون تو جیمه که حتی به دو سه نفر رسما گفتم بیاین نقد کنید نوشته هامو. یعنی من از همون اول نوشتنم تو جیم نقد به مطالبم زیاد دیدم ولی تا حالا نشده ناراحت شم به خاطرشون و بگم دیگه نمی نویسم!

من اگر میدونستم با رفتنم به این شکل مایه عذاب وجدان بعضی از دوستان میشم و فک میکنن برا انتقاد از نوشته هام این کارو کردم، نوشته هامو میذاشتم باشه و بی سروصدا غیب می شدم که برداشت اشتباه نکنید!

الان مسئله روشن شد که این کارم برا انتقاد از نوشته هام نیست دیگه؟ مسئله چیز بزرگ تریه راجع به خودم. من فقط همه چیز رو به حالت تعلیق دراوردم که ببینم چکار می تونم برا خودم بکنم؛ که ببینم میتونم ادامه بدم یه سری چیز ها رو که نوشتنم جزوشون میشه یا نه؟ که ببینم ادامه دادنم به درد می خوره اصلا یا نه!

همین...

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۲۷
فا طمه

دورو دورو دورود دودودودودو رود

 

صدای شیپور بود و ناگهان صدای دیگری از پس آن بلند شد که ای اهالی زمین:

 

"بپاشید و بَشاش (با) شید که هنگام بهار شُد


نعمت دوباره شِکفتن از جانب الله وزان شُد"

 

حرفش که تمام شد به قطره های آب گفت بروید و بر همه جا ببارید و لباس بهار را بر تن همه بپوشانید.

آب ها گروه گروه شدند و هر کدام به سویی رفتند و ماموریتشان را به خوبی انجام دادند، جز گروهی که رسیدند به چتری که دست در دست آدمی در حال پرواز بود، چتر بی رنگ را هفت رنگ کردند، ولی نتوانستند به آدمی که زیر آن چتر پنهان شده بود برسند پس با چتر این موضوع را در میان گذاشتند.

چتر که این را شنید خیلی دلش خواست از سر راه دوستش، کسی که به او کمک می کرد تا پرواز کند، کنار بیاید ولی نمی دانست باید چکار کند پس از آب ها مشورت خواست.

آب ها فکری کردند و گفتند: «می خواهی با کمک بقیه کمی بترسانیمش تا بدود؟ این طوری خواهی نخواهی تو از روی سرش کنار می روی چون در حال دویدن نمی تواند تو را بالای سرش نگه دارد.»

چتر موافقت کرد.

آب ها با باد حرف زدند و از او خواستند چیزی را به طرف آن ها بیاورد تا پسرک ترسیده و فرار کند و همینطور هم شد؛ پسر دوید و دوید و همراه با ریزش باران روی سرش و چتری که حالا نه بالای سرش، بلکه کنارش و با فاصله و عقب تر از او می آمد.

و حالا بعد از کمی فاصله گرفتن از محل حادثه، شروع به آواز خواندن و چرخیدن به دور خودش کرده بود...


 

پ.ن: یعنی خیلی افتضاح مینویسم :| هم نگارشم افتضاحه هم گند می زنم تو یه ایده ی خوب. اصلش این بود که چتر ها باید نماد موانعی میشدن که ما الکی برا خودمون می تراشیم و زندگی رو به خودمون زهر میکنیم با اینا؛ البته در واقع اینجا سال نو منظور بود و نه زندگی، تازه اونم نه به خاطر عید به خاطر بهار و نو شدن طبیعت منظور و بارانم که اون چیزای خوب ک خودمونو ازش محروم می کنیم، ولی دلم نیومد از چترها بد بگم، فوقع ما وقع :|

هر چن الانم این حالت رو داره و اخرش میتونه اشاره به پشت سر گذاشتن موانع یا استفاده ازونا برا بهتر کردن اوضاع کنه ولی انقد از چترها و همینطور ادمای چتر به دست توش خوب گفتم که دیگه این ازش برداشت نمیشه و شبیه داستان کودکان شده :)))


پ.پ.ن: با تشکر از مستر منوچهری :دی بابت سرودن بیت " خیزید و خز ارید..." که باعث شد من یه چیزی بنویسم بالاخره، هر چند افتضاح شد!

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۵
فا طمه

می روی و ندارم چاره ای که بمانی... **




* آبی اولی منظور آب و آبی دوم منظور رنگ آبی ست...

** اشاره به اینکه آب یه جا نمی ماند و میرود...


پ.ن: عکس پروفایل دوستی بود و ما با دیدنش این بیت به ذهنمون رسید. با تشکر از آقای علیرضا بدیع :))

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۵
فا طمه

دو مرد، سه زن و یک دختر. یک اتاق مربع شکل، 2.73 در 2.73، تاریک، ولی بیرون از اتاق، روشن، با لامپ و مهتابی.

دو مرد و سه زن خندوانه می بینند؛ خاطره تعریف می کنند و می خندند.

دختر ولی به مانند فرشی ک در اتاقش است تبدیل به یکی از قطرهای مربعی که درونش زندگی می کند شده و در حال گوش کردن آهنگ بی کلام فیلم Interstaller است و حس و حالش با آهنگ ماجرا ترکیب شده؛ انگار که این آهنگ را برای حال الان او ساخته باشند؛ انگار که این آهنگ از درون او به وجود آمده باشد.

دختر کورمال کورمال به دنبال هندزفری اش می گردد؛ آن را پیدا و به گوشی اش وصل میکند تا دیگر صدای خنده ها را نشنود و رسما با آهنگ یکی بشود.

فکر هایش درهم است. نمیداند باید چه کاری را انجام دهد؛ به ساز کدامین عنصر جهان برقصد؟ کدام را حذف کند و کدام یکی را بگذارد باشد؟ این یا آن یا آن یکی؟ اهنگ اوج میگیرد؛ ذهن دختر هم، یاد حرفی ک قبلا شنیده است می افتد: «یا بین راه های از قبل ساخته شده یکی را انتخاب کن یا خودت راهی بساز و آن را انتخاب کن!»

دختر دست راستِ مشت کرده اش را به طرف سقف دراز می کند و آرام آرام و با ترس و نگرانی فشار ناخن ها در کف دستش را کم می کند و یکی یکی آن ها را از خمیدگی در می آورد؛ در همین حین به یکباره دست چپش، بی اراده، پرواز می کند و از کنارش می رود؛ دست راست نمی گذارد دست چپ در تاریکی گم شود؛ او را در بر می گیرد و شروع ب نوازش کردن آن می کند...



+ دانلود آهـنـگ


پ.ن: ویرایش شده ی یه متن قدیمی، شاید فرستادمش جیم :/ اکانت جیمم کپک زد بس که چیزی نفرستادم توش D:

 

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۱۱
فا طمه
- حواستو جمع کن! اون دختر دل پاکی داره. چیزی برای ترسیدن از جنایت کارایی که دنبال به دست اوردن پول بیشترن وجود نداره! ترس واقعی از اون جنایتکارایی هست که قلب پاکی دارن...

پ.ن: البته این پول و قلب پاک تداخل تحت تضاد داره ینی ممکنه یکی که دنبال پوله دلش پاک باشه و مثلا برا عمل زن یا بچه اش پول بخواد و بره دزدی ممکن هم هست اینجور نباشه!
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۲۶
فا طمه


- پام میخاره، تو رو خدا بیا بخارشون بلکم خفه شن! خودت ک میدونی...من دستی ندارم ک بخارونمش.

+ خار؟ خار مگه محافظ گل نیس؟ چرا میگی خفه شن؟ یا اصلا از کجا معلوم میخارن شاید که مینازن و دلشون نوازش میخواد...هووم؟ اگر دلشون خاریدن میخواست که بعد خاروندن قرمز و زخم نمیشدن که...

- چی میگییی؟!!! شاعر شدی؟ یه کلام بگو نمیخوام بخارونم برات دیگه! اصلا از اولشم نباید منتت رو میکشیدم. اخه خدا این بود رسمش؟ که ما رو محتاج بقیه کنی و اینجوری جوابمون رو بدن جای کمک؟

+ خب امتحانش که ضرر نداره! به جای خاریدن بذار بیام برات نازش کنم ببینیم چی میشه هوم؟

- وااااای باشه باشههه، تو فقط بیا بعدش هر غلطی خواستی بکن!


.

.

.

+ خب چطوره؟

- هوووم 

+ یعنی الان بهتری؟ دیگه عصبانی نیستی؟

- اره، میگم خودمونیما شاید ک اصن خدا سر عمد یه کاری کرده من اینطوری شم که یاد بگیرم دیگه وقتی جایی از بدنم میخارید اش و لاشش نکنم، هوووم؟



پ.ن: دلم برا نوشتن تو اینجا کلی تنگ شده ولی فعلا متن اماده ندارم ک بذارم اینجا پس اینو ک یه نوشته قدیمی بود رو گفتم بذارم لااقل هوسم بریزه :))

البته یکمم تغییرش دادم ک بهتر شه. امیدوارم خوب شده باشه :))

 

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۴
فا طمه