Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


گربه، همیشه حواسش به ماهی گلی هایی که نقش مغز رو تو سر اون بازی می کردن و به مرور زیاد تر می شدن و اصلی ترین کارشون هم، "فراموش" یه، بود. اینکه گربه می خواست باهاشون دوست شه یا بخورتشون رو، هنوز کسی نفهمیده. شاید می ترسید وقتی باهاشون دوست شد، اون رو از یاد ببرن؛ برای همین نمی رفت جلو...

ماهی ها علاوه بر کار اصلی، که خب البته زحمتی برای کار اصلیشون نمیکشیدن و خدا دادی بود، هر کدومشون تو کل عمرش برای خودش یه هوش و حواس بر می داشت و بعد یه مدت، پرتش می کرد تو گلدون.

هر حواس، می شد یکی از اجزای گل. اونایی که علاوه بر کار اصلیشون، سهمیه هوش و حواسشون رو هم پرت می کردن تو گلدون، بعد از اون می شدن مسئول آب دادن به گل؛ یعنی با دمشون، یکم از آبی که توش زندگی می کردن رو، می پاشیدن به گل تو گلدون...


پ.ن: یهویی نوشت...


۱۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۳۰
فا طمه
ینی میخواما، ولی نمیتونم...
صرفا اومدم به زور 4 تا جمله بنویسم و یه توضیح خیلی کلی و کوچولو بدم و بگم که حال ذهنم خوش نیست و میخوام برم خلوت کنم با خودم و خودش، بلکم کارم درست شد، برا همین فعلا رسما میرم. اگرم تا الان نگفتم برا این بود که فکر نمیکردم جدی باشه...
از طرف خودم مطمئنم برمیگردم؛ دیگه بقیه اش دست خداست...
هر چن حالا کسی هم منتظر نیس :)) ولی خب گفتم گفتنش بهتر نگفتنه.

پ.ن: از دعاهای خیرتون خصوصا عاقبت بخیری به شدت استقبال میشه... :دی

پ.پ.ن:
امیدوارم درسم بتونم بخونم...


۱۰ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۴
فا طمه

داشتم با یکی از دوستان (شین یا همون شیرین) که امروز تولدشه و از همین تریبون قبل اینکه امروز تموم شه تولدش که نه، صرفا میخوام بگم از اینکه به دنیا اومده خوشحالم و خب همین الان گفتم! و همینطور از طرف گربه های محلشون و کل جهان که انقد بهشون عشق میورزه و کمکشون میکنه ازش تشکر کنم :دی
در کنارش بگم خاک تو سرم که نتونستم کادویی که میخواستم بش بدم رو بدم :| و البته همین طور کادوی "کاکتوس آبی" رو که مربوط به دیروز بود :|
و از اونم یا بهتره بگم از خدا دو تا تشکر کنم که به دنیا اوردتش! یکی برا وجود خودش که خب چون تا اونجایی که شناختمش دختر خوبیه یکی هم اینکه باعث شده ما شاهد دیدن یه کاکتوس آبی باشیم تو عمرمون بالاخره و ازش ایده بگیریم :دی
و در ادامه بگم که داشتم با "شین" حرف میزدم که بحث به جایی رسید که گف پدربزرگ مادریش رو خیلی خیلی دوس داره. منم اومدم بگم خدا حفظش کنه که یه لحظه نزدیک بود بنویسم خدا حظفش که میشد یه چی تو مایه های همون حذف که خب به خیر گذشت :))
ولی اینو که به خودش گفتم گفتش که اتفاقا تو یکی از عزاداریاشون یکی از اشناها همچین سوتی داده و اونجا مونده بودن بخندن یا گریه کنن :))


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۸
فا طمه