Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

۱۲ مطلب با موضوع «آهنگ، موزیک ویدئو» ثبت شده است

آهنگ

- وای کلی مرسی. اتفاقا الان دوس داشتم یکم خودمو رنگی کنم. نمردیم و تلپاطی هم انجام دادیم یه بار تو عمرمون!

+ اممم دوس ندارم تو ذوقت بزنم، ولی خب برا خودم گرفتم! البته تو هم خواستی می تونی ازش استفاده کنی! ولی لااقل یه ذره تهش بذار بمونه؛ که بتونم بوش کنم.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۵ ، ۰۲:۴۸
فا طمه
آهنگ

تو ماهی و من فوفی این ایینه کاشی

ورژن یک

+یکم جمع و جور تر بشینین که من و باقی رفقاتونم بتونیم خودمونو ببینیم اون تو؛ لطفا!

- باشه


ورژن دو

+یکم جمع و جور تر بشینین که من و باقی رفقاتونم بتونیم خودمونو ببینیم اون تو؛ لطفا!

- اونا اگر ما اون تو باشیم انگار خودشونن، عب نداره. راجع ب خودتم خب اون همه ایینه، برو یه جا دیگه!

+ راست میگینا؛ باشه.


ورژن سه


+یکم جمع و جور تر بشینین که من و باقی رفقاتونم بتونیم خودمونو ببینیم اون تو؛ لطفا!

- به جای این میتونی زاویه دیدتو عوض کنی. اگر یکم بیای جلوتر، میبینی که هم همه ی ما اون توییم، هم خودت!

+ راست میگینا؛ باشه.


نتیجه اخلاقی:

به پدر و مادر خود نیکی کنید!

شوخی کردم!

نتیجش به عهده دانش اموز :دی

این جدی بود :)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۱
فا طمه
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۵۶
فا طمه
۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۶:۲۶
فا طمه

در یخچال را باز میکند و آن را از بالا تا پایین برانداز می کند و بدون برداشتن چیزی از داخل آن دوباره درش را می بندد. چند ثانیه ای جلوی یخچال راه می رود و دوباره می ایستد و در آن را باز می کند و دوباره نگاه و دوباره چیزی برنداشتن و دوباره بستن.

از آن جا دور می شود و به سمت کابینت ها می رود و درشان را باز می کند و بعد بسته، کماکان بدون برداشتن چیزی.

از آشپزخانه خارج و وارد هال می شود. پشتِ پشتی و مبل ها و حتی زیر فرش را هم می گردد، ولی باز هم دست خالی به سمت تلویزیون می رود و روشنش می کند و کانال ها را عقب جلو می کند. اندکی تعلل و باز هم گویی چیزی که می خواهد را پیدا نمی کند!

تلویزیون را خاموش می کند و به سمت یکی از اتاق ها می رود. کمد، تخت خواب، لای لباس ها و گوشی و کامپیوتر و کتاب ها و وسایلش، همه را نگاه می کند ولی باز هم...

خمیده تر از همیشه قصد بیرون رفتن از آن جا را می کند. لحظه آخر بر می گردد و دوباره نگاهی به درون اتاق می اندازد که به ناگاه نگاهش به چشمان درون آینه ی بر روی کمد می افتد، به سرعت می دود و به جلوی یخچال بر میگردد. در یخچال را باز و بطری آب را بیرون کشیده و به دهانش نزدیک می کند و محتویات آن را به طرف دهان و گردنش سرازیر می کند. مقداری از آب به داخل دهانش می رود مقداری از آن هم از گردنش به مثابه رودی جاری شده که به دریا می ریزد به طرف سینه اش می رود. به سرفه می افتد. سینه اش خس خس می کند، درد دارد.

دوباره خودش را به آینه می رساند و بالاخره انگار چیزی که می خواست را پیدا می کند! از سینه اش جوانه سبزی بیرون زده است!



مدتی نگاهش می کند که به یکباره حس می کند نفسش تنگ شده است. همانطور که نفس نفس می زند آن را از سینه اش جدا می کند و درون گلدان پر از خاکی که گوشه ی اتاقش بود می کارد و روی سفال گلدان می نویسد "برسد به دست بعدی ها" و سپس تبدیل به خاک می شود!

مدتی بعد از این اتفاق فردی به آنجا می آید و خاک ها را جمع می کند و می برد به اتاقی دیگر و آن ها را درون گلدان خالیِ گوشه اتاق می ریزد...



پ.ن: شاید به نظر برسه طرحش با دیدن این تصویر سازیا به ذهنم رسیده ولی اینطور نیست! طرحش حین گوش دادن این آهنگ به ذهنم رسید و بعدش که خواستم پستو بذارم یادم اومد این عکسا رو دارم و خب بعد که دیدم بش میخوره گفتم ازشون استفاده کنم.

پ.پ.ن: داستان "حسن یوسف" ویرایش و تغییراتی توش ایجاد شد! اگر خواستید دوباره بخونیدش...

پ.پ.پ.ن: لپ تاپ رو بهم برگردوندن! پس هستم، ولی نه مثه قبل...


۱۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۱۳
فا طمه

+


بالاخره تمام شد!

قد خمیده ام را راست میکنم و با پشت دستم عرق پیشانی ام را می گیرم. 

قبلا قرار بود در این خانه فقط دو گلدان حسن یوسف باشد؛ یکی در حیاط، یکی در اتاق، ولی دلمان نیامد تنها بمانند به همین خاطر شد: دوتا در حیاط، دوتا در اتاق.

امروز ولی، همه جای خانه را پر از آن ها کرده ام.
کاش بهم ماموریت می دانند کل دنیا را هم پر از حسن یوسف کنم ولی حیف که نمی دهند و منم کاره ای نیستم.

اصلا اگر دست من بود کره ی زمین را به شکل حسن یوسف می آفریدم که خیالم دربست راحت شود. آخر می ترسم! از این که حسن را یادم برود می ترسم، از به قول همه جادوی زمان می ترسم، از عادت می ترسم، از کنار آمدن با وضعیت می ترسم، برای همین همه اش سعی دارم همه جا را حسنی کنم.

حَسن حُسن ها را خیلی دوست داشت و البته حتما هنوز هم دارد. همیشه می گفت: «هر کس گیاهی برای خودش دارد و گل من هم حسن یوسف است، ولی مبادا فکر کنی به خاطر اسم و فامیلم هست ها، نه! من کلا از اولش حسن ها را به خاطر خودشان دوست داشتم.» حتی برای من هم یک درخت انتخاب کرده بود ولی هر چه در نامه ام به او اصرار کردم که اسمش را بگو، نگفت.

می گفت هر وقت آمدم و خواستم در حیاط بکارمش خودت می بینی، ولی...

آفتاب کله ام را داغ کرده. با اینکه دلم میخواست به همه ی حسن ها دست بکشم و نازشان کنم ولی به خاطر آفتاب بدون حتی نوازش یک کدامشان می روم داخل. یک راست به سمت گرامافون می روم و صفحه ی محبوب حسن را می گذارم و بعدش خودم را پهن زمین و مماس با قالی میکنم. برگ یکی از حسن ها جلوی صورتم است؛ نوازشش می کنم.

آهنگ همچنان می خواند و اوج می گیرد و ذهن مرا آشفته تر می کند. با این که همه جا را پر از نشانه های حسن کرده ام اما باز هم دلم آرام نمی شود. می ترسم! از اینکه با بقیه چیزها خودم را سر عمد به یاد حسن بیندازم می ترسم! دلم می خواهد مثل خودش حسن یوسف ها را به خاطر خودشان دوست داشته باشم نه او، دلم میخواهد مثلا با دیدن آبی که از شیر بیرون می آید، قالیچه ی درون اتاق، با سلام کردن همسایه، با ترک دیوار یادش بیافتم نه از زل زدن به اسم کوچه مان، نه از رفتن هر روزه به گلزار شهدا و دیدن حسن یوسف های خانه و حسنی که بعد ها می آید و قرار است اسم او را بگیرد؛ ولی باز هم از ترس اینکه او را فراموش کنم نمی توانم با این چیزها خودم را مشغول نکنم.

حالم خوش نیست، به طرف دستشویی می روم و توی سینک صبحانه نخورده ام را بالا می آورم. به آینه نگاه می کنم، بیشتر از همه از خودم می ترسم. همان جا می نشینم بر روی زمین و زانوانم را بغل می گیرم و چشمانم تر می شوند که ناگهان درون بلور های جلوی چشمانم نقطه ی سیاه شناوری را می بینم. آب چشمانم را پاک می کنم و مورچه ای را کف دست شویی می بینم که دارد راه خودش را می رود. یاد حسن می افتم! همینجور بی خود و بی جهت! می خندم، بلند. فکر کنم حالا دیگر لازم نیست حتما کره ی زمین به شکل حسن یوسف باشد، نه؟

باید در اسرع وقت برای خودم و حسنی که حالا دیگر قرار است یوسف باشد هم گیاه انتخاب کنم و آن ها را کنار حسن یوسف ها بگذارم ولی برای فعلا بلند می شوم و می روم کنار گرامافون و آهنگ محبوب خودم را می گذارم.

یک دستم را روی شکمم می گذارم و آن یکی را به سمت آسمان و به هر دویشان می گویم: «می آیید با هم برقصیم؟»

سکوت را علامت رضا می گیرم و همانطور که یک دستم روی شکمم است، دست دیگرم را در هوا هماهنگ با آهنگ به نرمی به حرکت در می اورم.


پ.ن: تصور کنید عکسی رو که از درون یه گرامافون حسن یوسف دراومده! اخه عکس مرتبط پیدا نکردم. شاید بعدا نقاشیش رو کشیدم...

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۷
فا طمه
+


که دست هایم خیلی دراز می بود، از "مجید" هم دراز تر، خیلی دراز تر، انقدر دراز که هر چقدر "ادوارد" بی هوا قیچی هایش به دست من میخورد و دستم را کوتاه می کرد یا با آن شکل می ساخت انگار نه انگار که چیزی از آن کم شده باشد، که هیچوقت دست هایم تمام نمی شد و برایش جا داشت، اصلا آنقدر که نه تنها ادوارد بلکه کره ی زمین و همه محتویاتش را در اغوش می کشیدم و با همه ی وجود سعی می کردم با دستانم به آن ها بگویم درکتان می کنم و در این میان که همه در آغوش من به هم چسبیده اند، از من ویروس درک کردن را می گرفتند و به هم منتقل می کردند و در آغوش من همدیگر را در آغوش می کشیدند...

پ.ن: بعدِ دیدنِ "ادوارد دست قیچی"






پ.پ.ن: ...
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۰۵:۳۹
فا طمه

دو مرد، سه زن و یک دختر. یک اتاق مربع شکل، 2.73 در 2.73، تاریک، ولی بیرون از اتاق، روشن، با لامپ و مهتابی.

دو مرد و سه زن خندوانه می بینند؛ خاطره تعریف می کنند و می خندند.

دختر ولی به مانند فرشی ک در اتاقش است تبدیل به یکی از قطرهای مربعی که درونش زندگی می کند شده و در حال گوش کردن آهنگ بی کلام فیلم Interstaller است و حس و حالش با آهنگ ماجرا ترکیب شده؛ انگار که این آهنگ را برای حال الان او ساخته باشند؛ انگار که این آهنگ از درون او به وجود آمده باشد.

دختر کورمال کورمال به دنبال هندزفری اش می گردد؛ آن را پیدا و به گوشی اش وصل میکند تا دیگر صدای خنده ها را نشنود و رسما با آهنگ یکی بشود.

فکر هایش درهم است. نمیداند باید چه کاری را انجام دهد؛ به ساز کدامین عنصر جهان برقصد؟ کدام را حذف کند و کدام یکی را بگذارد باشد؟ این یا آن یا آن یکی؟ اهنگ اوج میگیرد؛ ذهن دختر هم، یاد حرفی ک قبلا شنیده است می افتد: «یا بین راه های از قبل ساخته شده یکی را انتخاب کن یا خودت راهی بساز و آن را انتخاب کن!»

دختر دست راستِ مشت کرده اش را به طرف سقف دراز می کند و آرام آرام و با ترس و نگرانی فشار ناخن ها در کف دستش را کم می کند و یکی یکی آن ها را از خمیدگی در می آورد؛ در همین حین به یکباره دست چپش، بی اراده، پرواز می کند و از کنارش می رود؛ دست راست نمی گذارد دست چپ در تاریکی گم شود؛ او را در بر می گیرد و شروع ب نوازش کردن آن می کند...



+ دانلود آهـنـگ


پ.ن: ویرایش شده ی یه متن قدیمی، شاید فرستادمش جیم :/ اکانت جیمم کپک زد بس که چیزی نفرستادم توش D:

 

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۱۱
فا طمه

با این اهنگ میشود ب دنیا امد

خوابید و بیدار شد

گریه کرد و خندید و او را شریک ناراحتی و خوشحالی ات کرد

میشود راه رفتن یاد گرفت

میشود پرواز کرد و حتی شنا

میشود دوید، افتاد و دوباره بلند شد

میشود دور خودت چرخید از خوشحالی

میشود دور خودت چرخید از سرگردانی

میشود دور خودت چرخید از داشتن آرامش

هم میشود با او هیجانی و احساسی شد و بی فکر رقصید و خوش بود و بیخیال و هم میشود تمرکز کرد و مغزت را ب جنبش و فکر کردن وادار کرد و هم با آن آرامش گرفت

میشود هم اوج گرفت و هم سقوط کرد

با این آهنگ میشود از دنیا رفت


کلیک


پ.ن: از نظر من البته! :دی


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۴ ، ۰۵:۱۶
فا طمه

- درشو باز کنید. خواهش میکنم بازش کنید. ینی اینجا یه روزنه هم نیس؟ نمیخواستم اینجوری شه. تو رو خدا
+ ولی مگه این خودت نبودی ک میخواستی همه چی رو بدونی و برا همین بیش از حد ظرفیتت و بدون حل کردنشون تند تند ب چیزای جدید فکر کردی؟
- ولی الان دیگه نمیخوام. اخه من نمیدونستم اینجور میشه. خواهش میکنم بازش کنید
+ ولی خودت ک دیدی هر روز بیشتر دارن احاطه ات میکنن و رو هم دیگه میوفتن و نمیتونن حرکت کنن و جلوی راه تو ام میگیرن. و این ینی با اینکه جلوی روت این اتفاقا افتاد و میتونستی از قبل نتیجه رو تخمین بزنی نمیخوای فکرایی ک ب دنیا اوردی رو قبول کنی؟ اینجا مث اونجا نیس ک اگر بچه هات رو نخواستی بفرستی یتیم خونه یا پیش زن یا شوهر طلاق داده ات. اینجا مجبوری بچه هاتو خودت نگه داری.
سرش را ب زیر می اندازد، صدایش میلرزد : باشه، ولی من نیتم بد نبود، نمیخواستم ب کسی اسیب برسونم، من فقط، فقط...
وسط حرفش حرف میزند: متوجه هستم، ولی این ک توشی چیزی هس ک خودت با بچه هات دور خودت ساختی، با فکرهات، پس مجبوری تحمل کنی...
آهان، ولی یه راه برا بیرون اومدن هس، اینکه با ملایمت باهاشون رفتار کنی و زخم هاشون رو ببندی ک بتونن پر بکشن و برن...

پ.ن: این چی بود من نوشتم یهو؟ اینا کین؟ اینجا کجاس؟ من چی میگم؟ اینا چی میگن؟ :|

همش کار این اهنگه اس +
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۰۰:۰۷
فا طمه