Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

۲۱ مطلب با موضوع «خود نویسی» ثبت شده است

+ هروقت که خیلی حالم میگیره یه شاپرک یهو میاد تو اتاقم و منو با خودش می بره به اسمون...



++ قبلا گفته بودم خدا حتما باس بغلمون میکرد وقت ناراحتی و اینجوری فایده نداره... الان ولی میگم همینجوریشم داره این کارو میکنه. لازم نی حتما ببینمش یا لمسش کنم...



+++ نظر همه ی پست ها زین پس بسته خواهند موند مگر اینکه استثنایی پیش بیاد. قصدم بی احترامی به مخاطب نیست! ولی دیگه نمیتونم بازشون بذارم یا بهتره بگم نمی خوام به دلایلی... متاسفم... اگر حرفی هم داشتید اون بالا در خدمتم :)


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۴
فا طمه
+
یه شاپرکی هست که چن ساله نگام به این که کجاها بال میزنه و رو چیا میشینه و مسیرش کجاس هست. یه دفعه که از کنار خونمون رد می شدن رفتم ازش چیزی پرسیدم و بعدش رفتم خونه.
کی فکرشو میکرد که بعد این همه خود خوری و از دور دیدن و گاهی هم کمکی نزدیک شدن بش، الان که یهو بعد چن وقت جرات کردم برم از همون ورا که اون اونجاس رد شم که دوباره ببینمش، یهو تا منو ببینه خودش بیاد بشینه رو دستم. بگه واو بالاخره اومدی؟ چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟ راستش وقتی دیدم دیگه نمیای میخواستم یه گل بفرستم برات دم خونتون ولی چون خونتون رو فقط یه بار از جلوش رد شدیم ادرسش میون بقیه قاطی و گم شد تو ذهنم. حالا چی شده؟ میخوای با هم بریم و برام از خودت بگی؟ شاید کمکی تونستم کنم...



پ.ن: اینم برا شکیبا... آهنگ

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۱۷:۳۱
فا طمه

داشتم با یکی از دوستان (شین یا همون شیرین) که امروز تولدشه و از همین تریبون قبل اینکه امروز تموم شه تولدش که نه، صرفا میخوام بگم از اینکه به دنیا اومده خوشحالم و خب همین الان گفتم! و همینطور از طرف گربه های محلشون و کل جهان که انقد بهشون عشق میورزه و کمکشون میکنه ازش تشکر کنم :دی
در کنارش بگم خاک تو سرم که نتونستم کادویی که میخواستم بش بدم رو بدم :| و البته همین طور کادوی "کاکتوس آبی" رو که مربوط به دیروز بود :|
و از اونم یا بهتره بگم از خدا دو تا تشکر کنم که به دنیا اوردتش! یکی برا وجود خودش که خب چون تا اونجایی که شناختمش دختر خوبیه یکی هم اینکه باعث شده ما شاهد دیدن یه کاکتوس آبی باشیم تو عمرمون بالاخره و ازش ایده بگیریم :دی
و در ادامه بگم که داشتم با "شین" حرف میزدم که بحث به جایی رسید که گف پدربزرگ مادریش رو خیلی خیلی دوس داره. منم اومدم بگم خدا حفظش کنه که یه لحظه نزدیک بود بنویسم خدا حظفش که میشد یه چی تو مایه های همون حذف که خب به خیر گذشت :))
ولی اینو که به خودش گفتم گفتش که اتفاقا تو یکی از عزاداریاشون یکی از اشناها همچین سوتی داده و اونجا مونده بودن بخندن یا گریه کنن :))


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۸
فا طمه

اول جریان اینطوری بود،



که در آخر این موند برام و سوالی که تو عنوان گفتم.



اخر سرم یه گاز از این زدم و یه گاز از اون؛ یعنی همزمان خوردمشون که در حقشون اجحاف نشه! =)))


۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۵:۲۳
فا طمه
اینکه بارون از پنجره ای که گویا شکسته، با پای خودش یهو بیاد پیشت، اونم وقتی که تنها اتفاق خوب امروزت باشه...

پ.ن: باشد که پند گیرم...
پ.پ.ن: شرمندم که از شکستنت راضیم و اونو معجزه میدونم... مخاطب = پنجره


موافقین ۸ مخالفین ۱ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۷
فا طمه
ظهر بیدار شدم یه نگاه اینور کردم دیدم گوشیم هسته یه نگاه اونور کردم دیدم لپ تاپم نیسته!
خلاصه که یک لپ تاپ جمع کرده هستم توسط خانواده گرام که یعنی دیگه وب و جیم و انیمه و فیلم و مانگا و تلگرام و اینا تعطیل.
خواستم خدا حافظی کنم فقط و اینکه لطفا ما رو مشمول دعاهای خیرتون کنید بلکم این اتفاق باعث شه درس بخونیم یه دانشگاه دولتی قبول شیم باز نخوره به سال دیگه! :))

پ.ن: مودم و نت گوشی هنوز هس ینی گه گاهی میام پرسه میزنم اینورا ولی خب با گوشیم نمیتونم جواب نظری اگر فرستادین رو بدم یا نظر بدم تو وباتون! یا بیام تخته جیم! خیلی فسیله اخه :)) البته اگر اون امکانات کامنتاتون رو وردارین و مث وب خودم بشه میتونم نظر بدم یا اصن میتونم براتون تو همین پستم کامنت بدم ولی خب چه کاریه خخخخ شما همون نتونسته در نظر بگیرین!
پ.پ.ن: حیف چهار و خرده ای گیگ باقی موندم :|
پ.پ.پ.ن: از جیمیا وقتی نتایج مسابقه نقطه سر خطو زدن اگر میتونید لطفا ب من هم بگید کیا بردن توش


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۲۴
فا طمه
+


که دست هایم خیلی دراز می بود، از "مجید" هم دراز تر، خیلی دراز تر، انقدر دراز که هر چقدر "ادوارد" بی هوا قیچی هایش به دست من میخورد و دستم را کوتاه می کرد یا با آن شکل می ساخت انگار نه انگار که چیزی از آن کم شده باشد، که هیچوقت دست هایم تمام نمی شد و برایش جا داشت، اصلا آنقدر که نه تنها ادوارد بلکه کره ی زمین و همه محتویاتش را در اغوش می کشیدم و با همه ی وجود سعی می کردم با دستانم به آن ها بگویم درکتان می کنم و در این میان که همه در آغوش من به هم چسبیده اند، از من ویروس درک کردن را می گرفتند و به هم منتقل می کردند و در آغوش من همدیگر را در آغوش می کشیدند...

پ.ن: بعدِ دیدنِ "ادوارد دست قیچی"






پ.پ.ن: ...
۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۵ ، ۰۵:۳۹
فا طمه

خیلی بده که نمیتونم حس خوب بده ترین و مفید ترین و کلا بهترین باشم.

این برای من خیلی بده که نمیتونم به وظیفه ام یا شایدم بهتره بگم هدفی که دارم تو زمین به درستی عمل کنم که حتی تو یه گروه کوچیک هم نمیتونم اینا که گفتم باشم.

من، الان، حس میکنم خیلی بدرد نخورم ولی خب امروز فهمیدم همین که بد بهتر از مناشو نمیخوام و از موفقیت هاشون که بدون دخالت من بوده، که از جلو زدنشون از من تو مواردی که گفتم خوشحال میشم هر چند که بعضا به خاطر خودم بغضم میگیره (!) یعنی با اشک و لبخند و هیجان نظاره گر موفقیت هاشونم، به نظر می رسه که لااقل تو انسان بودنم موفق بودم!

برای همین فکر میکنم حالا که انسانم بتونم به هدفمم برسم، لااقل تو یه گروه کوچیک، کم کم، کم کم...



* همین امروز دانه اش را کاشتم...


پ.ا: باید مواظب بود سبقت گرفتن از بقیه برای خوبی کردن، باعث تصادف نشود...



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۴۱
فا طمه

+


خدیجه ی خوب :)


حتی اگر دور باشیم از هم، اسمون من و تو رو بهم میرسونه، با نگاه کردن بهش...




پ.ن: من خوشم از تبریک گفتن و تبریک شنیدن درباره ی تولد جسمی نمیاد! ولی دلایلی هم دارم ک میتونه بعضی وقتا این کارو شیرین کنه، این تبریک یکی ازون تبریکاس که ب خاطر دلایلش شیرینه :)

پ.پ.ن: دوست داشتم بیشتر ازینا بنویسم ولی خجالت کشیدن مانع میشه -___-

پ.پ.پ.ن: پستام نیم قرنه شدن خخخ پست نیم قرنیم تقدیم به تو :))))

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۵ ، ۰۵:۰۷
فا طمه
نشسته کلی برام داستان گفته از دخترایی که با هم خواهرن و یکیش ملکه خورشیده و یکیشم ملکه یخ و چون متضادن نمیتونن همو بغل کنن و الباقی (حوصله گفتنش نیس) که با این داستان عروسک بازی کنیم.
ما هم متعجب و مُتِحَسِّن (!) مُکیَیِّف (!) و مُغِبَطِه (!) شدیم که ایول اقا عجب داستان فی البداهه قشنگی گفتی تو این سن و شروع به تشویق که حتما چند وقت دیگه که سوادت بیشتر شد بشین رو کاغذ بنویسش و اینا که اخرش گفت از انیمیشن Frozen بوده، نه از خودش! :|

پ.ن: این قیافه اخر حق منه! تا من باشم پیش داوری نکنم یا مثلا بپرسم همون اولش که از خودته یا نه!
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۸
فا طمه