Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

۷ مطلب با موضوع «کتاب، مانگا» ثبت شده است


«ببینید، من نمی خواهم هیچ شیری را بکشم و قطعا نمی خواهم هیچ یک از شما شکارچی ها را هم بخورم. من نمی خواهم در جنگل بمانم و خرگوش خام بخورم و صد البته نمی خواهم به شهر برگردم و دوغ سر بکشم. نمی خواهم با دمم بازی کنم، اما ورق بازی را هم دوست ندارم. من فکر می کنم با شکارچی ها نیستم و به گمانم مال دنیای شیر ها هم نیستم. من به هیچ جا تعلق ندارم؛ هیچ جا.»

این را گفت، سرش را تکان داد، تفنگش را زمین گذاشت، کلاهش را از سرش برداشت، چند بار دماغش را بالا کشید و بعد راه خود را گرفت و از تپه دور شد؛ به دور از دار و دسته ی شکارچی ها و به دور از گروه شیرها. همچنان که به راه خود ادامه می داد، از دور دست ها صدای شکارچی ها را می شنید که شیر ها را به گلوله می بستندو صدای شیر ها را میشنید که شکارچی ها را می خوردند.

او به راستی نمی دانست به کجا می رود. اما این را می دانست که به جایی می رود، چون هر کس به هر حال باید به جایی برود، مگر نه؟

او حقیقتا نمی دانست چه اتفاقی خواهد افتاد، ولی دست کم می دانست که به هر حال اتفاقی خواهد افتاد. چون همیشه اتفاقی می افتد، این طور نیست؟



سرگذشت لافـکادیـو / شل سیلور استاین

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۳۰
فا طمه
فکر می کنم من فقط به این دلیل عادی نیستم که هیچ کس مرا عادی نمیبیند. ( و نه به خاطر اینکه از اول غیرعادی به دنیا آمده باشم )

پ.ن: نوشته تو پرانتز رو برا توضیح اضاف کردم از کتاب نیست.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۴ ، ۰۳:۴۱
فا طمه

 - شما آن پایین ، چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟

- من فراموش کرده بودم که دنبال چه چیزی باید بگردم؟

- چرا فراموش کردی؟

- چون کار می کردم. از صبح تا شب جان می کندم. برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم. وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم. زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.

فکر به دست اوردن آسایش همه چیز را از خاطرم برده بود. هرچه بیشتر دنبال آسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم. ما آنجا مظلوم بودیم.

- از کسی کمک نخواستی؟

- نه.

- ببریدش.

- اعتراض دارم!

- به چی؟

- شما ما را گول زدید. آن پایین هیچی نمی شد پیدا کرد. آن جا حتی خودمان را هم فراموش کرده بودیم. شما زیادی از ما توقع داشتید. این درست نیست.

- ببریدش ، باید تا صبح دور خودش بچرخد.

 

 

- آن پایین چطور بود؟

- تاریک بود. تاریک ِ تاریک.

- تو چه می کردی؟

- من شاعر بودم. شعر می گفتم.

- درباره چی؟

- گاهی در آن تاریکی ِمحض تکه هایی از نور می افتاد روی در و دیوار و من چیزهایی را می دیدم.

من درباره چیزهایی که می دیدم شعر می گفتم.

- اما بیشتر شعرهای شما دربارۀ زن است.

- زن ها همیشه روشن بودند. آنجا پر از زن بود.

- آن پایین چیز دیگری پیدا نکردی؟

- من چیزی نمی دیدم و فقط چیزها را با دست لمس می کردم یا می بوییدم. گاهی صداهای عجیبی می شنیدم و می ترسیدم.

- آن پایین قشنگ بود؟

- بله، قشنگ بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه.

- چرا؟

- چون هیچ کس مرا نمی فهمید. خسته شده بودم. همه می گفتند شعرهای من زاییدۀ خیال من است ، اما من هرچه را که می گفتم ،

می دیدم. درواقع تا چیزی را نمی دیدم نمی گفتم.

- ببریدش.



 - بیاریدش اینجا! بنشین! آن پایین چه کار می کردی؟

- هیچی. من هیچ کاری نمی کردم. من همه اش بیمار بودم. همیشه توی بیمارستان بودم.

- زندگی سختی داشتی؟

- زندگی؟ من زندگی نمی کردم. من فقط زنده بودم. دائم دیالیز می شدم. علم پزشکی برای نجات من هیچ غلطی نتوانست بکند. من آنجا روزی هزار بار می مردم و نمی مردم. به این می گویند زندگی؟ لعنت به این زندگی!

- پس بدبخت بودی؟

- نه من بدبخت نبودم چون بدتر از من هم بود.

- خوشبخت بودی؟

- خوشبختی چیه؟

- نمی دانم. شاید دوتا کلیه سالم.

- ببریدش. بگذارید خوب بخوابد. نفر بعد!

 


- آن پایین چکار میکردی؟

- من آواز می خواندم. من خواننده بودم.

- چه می خواندی؟

- آواز های اندوه. ما آن پایین داشتیم از غصه دق می کردیم. ما فکر کردیم تا ابد در آنجا گیر کرده ایم.

- اندوه چی؟

- اندوه دوری. ما تنها بودیم. از تنهایی می ترسیدیم. از تنهایی و ترس گریه مان می گرفت. جیغ می کشیدیم. ضجه می زدیم. بعد ناله را با موسیقی مخلوط کردیم، شد آواز.

- اما شما خوش بودید.

- وفتی کس پاسخ ما را نداد مجبور شدیم غم هامان را فراموش کنیم. ما فرض کردیم کسی نیست پس دور خودمان چرخیدیم. یعنی رقصیدیم و الکی خوش شدیم. از آن بالا هیچ صدایی به ما نمی رسید. ما کاملا مایوس شده بودیم.

- بندازیدش جایی ک کسی را نبیند. نفر بعد!


- کار تو چی بود؟

- من سرباز بودم آقا! به من یک تفنگ دادند و گفتند شلیک کن.

- به چه کسی؟

- نمی دانم. به من گفتند فقط به طرف جلو تیراندازی کن. گفتند آنها دشمنان ما هستند و باید از بین بروند.

- چند نفر را کشتی؟

- نمی دانم. من واقعا نمی دانم. من فقط تفنگم را آتش می کردم. دقیقا نمی دیدم که کسی روی زمین می افتاد یا نه.

- چرا شلیک می کردی؟

- اطاعت از بالادست.

- زندگی چی هست؟

- اطاعت از بالادست.

- تو خوشبخت بودی؟

-نمی دانم.

- ببریدش. نفر بعد!

 

 

 - آن پایین چکار می کردی؟

- من دانشمند بودم آقا! طبیعت مثل کلافی سردرگم به هم پیچیده و ناپیدا بود. اول فکر می کردیم بازکردن این کلاف ممکن است اما بعد ناامید شدیم. ما فرضیه می دادیم ، آزمایش می کردیم ، نتیجه می گرفتیم و قانون می نوشتیم و بعد می دیدیم که همه چیز اشتباه است. بارها و بارها حرف هامان را پس گرفتیم و یا آنها را تغییر دادیم.

- چه چیز مهمی در آن پایین پیدا کردی؟

- قوانین و اصول طبیعت را.پایین آنقدر زیبا بود که ما محو زیبایی آنجا شده بودیم.

- پس حسابی سرگرم شده بودید؟

- آن پایین سرگرم کننده بود.

- تو خوشبخت بودی؟

- نه ، ما می خواستیم با ریاضی  فیزیک همۀ مسایل را حل کنیم اما سوال های زیادی بی پاسخ مانده بود. پاسخ هر سوال با خودش هزار سوال دیگر را پیش می آورد. ما بین سوال های زیادی گیج شده بودیم. چیزهای زیادی بود که حل آنها از عهده ما بر نمی آمد.

سوال ها و جهل ، روح ما را می خورد.

 - عاشق هم شده بودی؟

- نه.

- ببریدش.

 

 - کار تو چی بود؟

- اجازه هست بنشینم؟

- بنشین.

- من مسئول آدم های زیادی بودم. من برای پیشرفت اقتصادی و صنعتی و توسعه سرزمین آنها تصمیم می گرفتم. همه آنها به من مدیونند. من سرزمین آنها را آباد کردم و ...

- چه کار مفیدی انجام دادی؟

- من سرعت توسعه برنامه های اقتصادی ، پروژه های صنعتی و گسترش تکنواوژی را تنظیم و طراحی می کردم ...

- چه کار مهمی انجام دادی؟

- تامین آزادی ، عدالت ، دموکراسی و تحقق قوانین از اهداف استراتژیک تصمیم گیری های ما بود...

- این دارد هذیان می گوید ، ببریدش.

- ولی حرف های من هنوز تمام نشده!

- تا حالا هم چیز مهمی نگفته ای.

- تامین معاش و خوشبختی و سعادت بشر چیز مهمی نیست؟

- تو دیوانه ای.

- من هیچ کار مهمی نکرده ام؟

- تو دیوانه ای ، ببریدش!

- با من چه کار می خواهید بکنید؟

- بندازیدش تو چاه!

 


- آن پایین چه کار می کردی؟
- هو
- کارت چی بود؟
- هو.
- تو درویشی؟
- انا الحق.
- حق چیه؟
- نفس درویش.لیس فی جبتی الا الله.
- رسیده ای؟
- این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
- در راهی؟
- من راهم.
- خسته ای؟
- خسته ام.تشنه ام.
- ببریدش.کمی آب به او بدهید.

 


 - پایین چطور بود؟

- سخت بود آقا. خیلی سخت بود.

- تو چکار می کردی؟

- من منتظر بودم آقا.

- منتظر چی؟

- منتظر کسی که می گفتند یک روز بهشت را با خودش خواهد آورد.

آن پایین همه مایوس شده بودند ، اما من منتظر بودم. آنقدر انتظار کشیدم و نگاه کردم تا چشم هام بی سو شد اما کسی نیامد.

ما داشتیم از فرط انتظار ذوب می شدیم.

- هیچ کاری از دست تو ساخته نبود؟

- از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. وضع بدتر از آن بود که کسی بتواند آن را کنترل کند. شاید کسی می توانست کلیات را درست کند اما سامان دادن به جزییات از عهده هیچ کس برنمی آمد. همه چیز به وضوح از دست رفته بود.هیچ کس نمی دانست چه باید بکند.

آنجا مثل جهنم غیرقابل تحمل بود. بهترین کاری که از دست ما ساخته بود، این بود که منتظر بمانیم و خوب باشیم.

- خوب؟

- بله. تنها کاری که می توانستیم بکنیم این بود که خوب باشیم. اگر همه خوب می شدند آن وقت کسی که همه انتظارش را می کشیدند

می آمد و جزییات را هم اصلاح می کرد. جزییات به شکل تاسف باری تباه شده بود. آدم ها همه در جزییات تباه می شدند اما کسی به جزییات اهمیت نمی داد. همه در فکر کلیات بودند. در کلیات انسانی وجود نداشت. من از وضعیت به وجود آمده گریه ام گرفته بود.

آن پایین دلم را به هم می زد. من سعی کردم خوب باشم و هم چنان منتظر بمانم. خوب بودن دشوار بود اما به نظر می رسید که تنها راه نجات است.

- ببریدش تو باغ.

 

 داستان "هل من محیص" از مجموعه "عشق روی پیاده رو" نوشته "مصطفی مستور"

 

* هل من محیص : بخشی از آیه سی و ششم سوره ق


پ.ن: جز دو قسمتش بقیه اش رو ازینور اونور کپی کردم :دی

پ.پ.ن: ...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۴ ، ۱۷:۱۴
فا طمه
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۴
فا طمه
ب ابرهای متورم بالای سرش نگاه کرد و فکر کرد چ چیزی باعث شده بود با توریست ایتالیایی نرود؟ با آن مارکوپولوی زیبا.
اولین بار بود ک وفاداری اش محک می خورد، و او از نفس این تجربه، تجربه ای ک ب او امکان انتخاب می داد، شاد بود.
بعدها فکر کرد انتخابش را پیشاپیش کرده بود و فقط فرصت صرف نظر کردن ازادانه راضی اش می کرد.

+ محک زدن خودت نه فقط در ذهن بلکه در یک ماجرای واقعی ک ببینی چقد ب اعتقاداتت پایبندی و سربلند بیرون آمدن از آن عالیست.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۵:۴۳
فا طمه

کسی ک هیچوقت تردید نمیکنه، حتما قوی نیست.
اینکه بپرسی چی درسته، اینکه نگران باشی و جستجو کنی، اینکه شجاعت انجام اینا رو داشته باشی، نشونه ی قدرت واقعیه.

 

ترجمه از : http://forums.animworld.net/

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۴ ، ۰۹:۴۶
فا طمه
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۴ ، ۲۲:۵۶
فا طمه