Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

~ زندگی کن ~

Memento mori

به قول دوستان مرزی بین تخیل و واقعیت نمی بینم!

+ اگر حرفی داشتید اون بالا می تونید من و پیدا کنید :)

پیام های کوتاه

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

آهنگ

تو ماهی و من فوفی این ایینه کاشی

ورژن یک

+یکم جمع و جور تر بشینین که من و باقی رفقاتونم بتونیم خودمونو ببینیم اون تو؛ لطفا!

- باشه


ورژن دو

+یکم جمع و جور تر بشینین که من و باقی رفقاتونم بتونیم خودمونو ببینیم اون تو؛ لطفا!

- اونا اگر ما اون تو باشیم انگار خودشونن، عب نداره. راجع ب خودتم خب اون همه ایینه، برو یه جا دیگه!

+ راست میگینا؛ باشه.


ورژن سه


+یکم جمع و جور تر بشینین که من و باقی رفقاتونم بتونیم خودمونو ببینیم اون تو؛ لطفا!

- به جای این میتونی زاویه دیدتو عوض کنی. اگر یکم بیای جلوتر، میبینی که هم همه ی ما اون توییم، هم خودت!

+ راست میگینا؛ باشه.


نتیجه اخلاقی:

به پدر و مادر خود نیکی کنید!

شوخی کردم!

نتیجش به عهده دانش اموز :دی

این جدی بود :)

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۱
فا طمه
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۰۳:۵۶
فا طمه
سیاره غمدان. سیاره ای درست بالای زمین و عروس دریایی شکل طور. می گویند دیگر وجود ندارد یا حتی اصلا وجود نداشته ولی من میدانم هست...
من میدانم مردم که ان جا بودند بالا می اوردند چیزهایی که نمی دانستند چیست را. ان ها را موقع تنهایی بیرون میریختند و در سیاره پخش می کردند. بعدش یک روز ان قدر به خورد غمدان از این چیزها دادند که ترکید و تکه هایش شد مثل چتر نجات و ان ها را سالم و سلامت روی زمین فرود اورد؛ بعدش هم افتاد روی سرشان و در ان ها فرو رفت. من میدانم، غمدان هنوز زندست...

پ.ن: من و کیبورد گوشیم، همین الان یهویی :| :)) باعث نوشتن این متن شدیم...


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۴۷
فا طمه
وقتی عکسمو گرفتم و سرمو بلند کردم، دیدم که دستاشو دراز کرده سمت ما و بهمون زل زده.
گفتم "باشه؛ بیا یه عکسم از تو بگیرم" و جاها رو عوض کردم؛ ولی باز دوباره جریانات قبلی با شخص جدید تکرار شد. و باز هم...
و من نمیدونستم چیکار کنم که همشون با هم باشن. که اصلا چرا من باید تو هر چیزی گیر کنم...
دوباره که نگاهشون کردم، جدا از هر دلیلی که داشت، دستام حرکت کرد و هر سه شونو دایره وار کنار هم گذاشت؛ عکس گرفتم...
و گذاشتم همونجور بمونن چون دیگه دستاشون خالی نبود و دراز به سمت کسی؛ بلکه دستاشون تو دست هم بود...

راه حل شدن نمک و فلفل و... در خودشان

پ.ن: اون شب من «"را ح ل" ه» شدم. اون شب من خودم مشکل ساختم و خودم راه حل شدم. من راحله ای که مامانم میخواست اسمشو روم بذاره شدم. هر چند نهایتا من فو فا نو هستم. شاید خیلی بیخود، شایدم خیلی خوب، شایدم هر دوش با هم. برا همینه که فو فا نو هستم.
پ.پ.ن:  میفهمن، نه؟ اشیاء...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۱
فا طمه

به شدت دلم تنگ شده ولی نوشتنم نمیومد، میخواستم با یه چیز خفن برگردم یا حداقل جالب، ولی نشد؛ با اینکه سوژه دارم نمیتونم بنویسم فعلا. دیدم اینجوری


سیاه چاله ذهنی


نشستن و منتظر موندن که از سیاه چاله ذهنم یه متن اماده همینجور یهو تراوش کنه بریزه بیرون فایده نداره.

کامنت های دوستان هم این فشار رو که هر چه زودتر بیام بیشتر کرد و اینه که الان اینجام و صرفا خاطره چجوری برگشتنمو دارم میگم. این اواخر ینی همین چن دقیقه پیش کار به اواز خوندن براشم کشید


حالا یاروم بیا دیداروم بیا


ولی خب افاقه نکرد :/

اخر ورداشتم خودم یه پروانه درب و داغون از تو سیاه چاله کشیدم بیرون و این شد که این شد.


سیاه چاله ی ذهنی 2


و اینگونه بود که از "لحظه ها را انتظارم" دال باند به "گذر اردیبهشت"ش اسباب کشی کردم!


پ.ن: شکیبا نظراتت رو باز کن خب دختر، چجوری بهت اهنگ بدم اینجوری اخه؟ ؛)

پ.پ.ن: ممنونم از همه ی کسایی که ازم سراغ گرفتن :)


۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۳۱
فا طمه